تبليغاتX
زيبا ترين جملات
زيبا ترين جملات
زيبا ترين جملات

وقت طلاست

به وقت ایران می باشد .

پروفایل

پیوندها
نارنج و ترنج
نوشته های تنهایی
سخن دل
هر کجا هستم باشم ، خدا یار من است
اونی که دوستش دارم دوستم نداره
انگليش اس ام اس
قصه
محبت و زیبایی
گالري قالب وبلاگ
نرم افزار و بازی موبایل
انجمن آموزشی و تفریحی

پیوندهای روزانه
آرشيو پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ
  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

دختر و درخت
  دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود. روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آنها نبود. روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی همراهشان نمی آمد. روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله هایشان ماه و سال می شدند و می آمدند اما کسی را با خود نمی آوردند.
دختران دیگر اما غمزه، دختران دیگر خنده های پوشیده، دختران نازو دلشوره، دختران حلقه، دختران آیینه و شمعدان دختران رقصان، دختران پای کوبان، دختران زنان شدند و زنان مادران و مادران اندوه گزاران.

tree.jpg

دختر اما باز، هیچ خواستگاری نداشت و همچنان از پنچره تماشا می کرد. سر انجام اما دختر روزی خواستگارش را شناخت. خواستگارش همان درخت بود که روزها و ماهها و سالها رو به روی خانه دختر، خاطر خواه ایستاده بود.
خواستگار دختر درخت بود.
درخت گفت: آیا این همه انتظارم را پاسخ می دهی. آیا مرا به همسری می پذیری؟
دختر می خواست بگوید که با اجازه بزرگترها ... اما هرچه چشم گردانید، بزرگتر از آسمان ندید. آسمان لبخندی زد که خورشید شد و دختر گفت: آری و درخت هزار سکه برگ طلایی به پای دختر ریخت. دختر مهریه اش را به عابران بخشید .
دختر گفت: من اما جهیزیه ای ندارم که با خود بیاورم.
درخت گفت: تو دو چشم تماشا داری که همین بس است .
درخت گفت: می دانی بانو ! من سواد ندارم .
دختر گفت: هر برگت یک کتاب است می خواهم ورق ورق پیش تو خواندم بیاموزم.
دختر گفت: خبر داری که من عاشق رهایی ام. میترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟
درخت گفت: من دلباخته پرندگی ام. زنی که پرنده نباشد زن نیست.
درخت گفت: چیزی نمی پرسی از خاک و از زادگاهم از خون و از خویشاوندانم؟
دختر گفت: پرسیدن نمی خواهد پیداست با اصل و با نسبی بلندایت می گوید که چقدر ریشه داری.
دختر گفت: خلوتم برکه کوچکی ست گرداگردم نکند توآن شوهری که برکه ام را بیاشوبی.
درخت گفت: حریمت را به فاصله پاس می دارم ریشه هایمان درهم شاخه هایمان اما جداست.
درخت گفت: نه پدری نه مادری . من کس و کاری ندارم.
دختر گفت: عمری است ولی که روی پای خود ایستاده ای. تو آن مردی که جز به خودت به هیچ کس تکیه نکردی و این ستودنی است.
درخت سر بر افراشت. سایه اش را بر سر دختر انداخت. دختر خندید و گفت:
سایه ات از سرم کم مباد !
و این گونه دختر به همسری درخت در آمد.
آبستنی اش را گل های باغچه فهمیدند. زیرا ویارش عطر گل تازه دمیده بود و به هفته ای فرزندشان به دنیا آمد. فرزندشان گنجشکی بود شاد و آوازخوان ، که قلمدوش بابا می نشست. درخت گفت: بیا گنجشگان دیگر را هم به فرزندی بپذیریم.زن خوشحال شد و خانواده شان بزرگ و شاد شلوغ شد.
زن های محله غبطه می خوردند به شوهری که درخت بود. زنها می گفتند خوشا به حال زنی که شوهرش درخت است. درخت دست و دلبازست و درخت دروغ نمی گوید. درخت دشنام نمی دهد. درخت دنبال این و آن راه نمی افتد درخت ...
از آن پس هر روز زنی از محله گم می شد و هر روز زنی از محله کم می شد. زنی که در جستجوی جفتش به جنگل رفته بود. و مردان سر به بیابان گذاشتند.
درخت و دختر و گنجشگانشان اما خوشبخت بودند.

عرفان نظرآهاری



[+] نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390 توسط برگ |
 
جنگجوی کوچک راه آزادی
 

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

33-022.jpg

پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
تنها خدا بود که به من نمی خندید.
و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.

*
و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...

عرفان نظرآهاری



[+] نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389 توسط برگ |
 
درخت اسم خدا را زمزمه کرد
  story  

سالهای سال ، درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ بدنیا به آمد . سیب ها هر کدام یک کلمه بود . کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ، خدا هم .

100936966430.jpg

درخت اسم خدا را به هرکس که می رسید می بخشید . آدم همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بیشتر . و وقتی سیب می خوردند ، خدا را مزمزه می کردند و دهانشان بوی خدا می گرفت .
درخت سیب زیادی پیر شده بود خسته بود . می خواست بمیرد ؛ اما اجازه خدا لازم بود . درخت رو به خدا کرد و گفت : "همه عمر اسم شیرینت را بخشیدم ؛ اسمی که طعم زندگی را یادآدم ها می داد . حس می کنم ماموریتم دیگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم "
خدا گفت : " عزیز سبزم ! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن آخرین سیبت ، سهم کودکی است که هنوز دندانهایش جوانه نزده ، این آخرین هدیه را هم ببخش . صبر کن تا لبخندش را ببینی ."
و درخت یکسال دیگر هم زنده ماند . برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک اخرین سیب را از شاخه چید ، خدا لبخند زد و درخت ، آرام در آغوش خدا جان داد .

عرفان نظرآهاري



[+] نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389 توسط برگ |
 
شمشیربازی با خدا
 

عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.

20jilp1.jpg

خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.
اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.

* برداشتی از این بیت مثنوی
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا

عرفان نظرآهاری



[+] نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389 توسط برگ |
 
خورشید، دختر یلداست
 

یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.

2n8blu0.jpg

یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.
***
یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.

فرشته ها به هم گفتند: " یلدا، آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند".

فرشته ها گفتند: " فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد".

***
یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.
راستی، فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.

عرفان نظرآهاری



[+] نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389 توسط برگ |
 
سنگی مغرور با چشم هایی از عقیق
  مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم.

6.jpg

بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند.

هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران.

ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم.

تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش.
ترسیده بودم، می لرزیدم و توان ایستادم نداشتم.

ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند.

و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد.

ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان.

و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد.

ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید.
و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است.

ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش. خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد.

اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد، خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند.

به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟

ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست. و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند.

من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت...

عرفان نظرآهاری



[+] نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 توسط برگ |
 
هزار و یک بار عشق
  یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

2cwsx93-thumb.jpg

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

*

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

*

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

عرفان نظرآهاری



[+] نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 توسط برگ |
 
آزادی سرود فرشتگان است
  عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت.
ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف! زنجیرهایت را پاره کن که زنجیر، سزاوار دیوان است، نه آدمیان که آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان.
او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد.

haft-sin-1387.jpg.Ir4.org.jpg

فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور انداخت.
پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد، با صدای بابونه و باران با صدای جویبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند.
***
عموی زنجیرباف، زنجیرهای پوسیده و خودِ کهنه اش را دور انداخت؛ و از جهان نام تازه ای طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کردیم.
***
نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.
اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.
مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.
مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.
مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّّّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.
مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.
مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.
مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.
مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.
سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.
***
مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین
می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید.
عرفان نظرآهاری



[+] نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 توسط برگ |
 
عشق
  عشق،شیر شد
آهوی دل مرا که دید
آهو از میان سینه ام رمید

NGS0_7054.jpg

هی دوید و هی دوید و هی دوید...

شیر آخرش ولی به او رسید
آهوی دل مرا درید.
عرفان نظرآهاري



[+] نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 توسط برگ |
 
آنكه عاشق مي شود خدائي دارد
  بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد

96418761.jpg

و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود . پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت .
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد . و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت .
دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد . و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .
و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت .
و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی است .
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است .
عرفان نظرآهاري



[+] نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 توسط برگ |
 
هر وقت دلت را بتکانی عید است
  عروسي‌ عيد بود و عيد، عروسي‌ بود با دامني‌ از سبزه‌ و چارقدي‌ از شكوفه‌هاي‌ صورتي‌ سيب. دف‌ مي‌زد و مي‌خنديد و هلهله‌ مي‌كرد و مي‌آمد.ما گوشه‌اي‌ از دامن‌ عيد را گرفتيم‌ و پا كوبيديم‌ و دست‌ افشانديم‌ و نمي‌دانستيم‌ كه‌ هميشه‌ گوشه‌ ديگر را شيطان‌ گرفته‌ است.

08050201.jpg

او هم‌ دف‌ مي‌زد. او هم‌ مي‌خنديد و هلهله‌ مي‌كرد.
شيطان‌ خاطرخواه‌ شلوغي‌ است. دلباخته‌ هياهو. در سكوت‌ و در خلوت‌ او را خواهي‌ شناخت. در شلوغي‌ اما گم‌ مي‌شود. پشت‌ هياهو خود را پنهان‌ مي‌كند.
عروسي‌ عيد بود، شيطان‌ مي‌زد و مي‌رقصيد و نقل‌ و نبات‌ فراموشي‌ روي‌ سرمان‌ مي‌ريخت.
و همين‌ شد كه‌ يادمان‌ رفت...
آدم‌ها كه‌ غوغا مي‌كنند، فرشته‌ها ساكت‌ مي‌شوند. زمين‌ كه‌ پر هياهو شود، آسمان‌ سوت‌ و كور مي‌شود. خانه‌ها كه‌ پر از ازدحام‌ باشد، قلب‌ها خالي‌ خواهد شد.
عروسي‌ عيد بود. كوچه‌ها شلوغ، كوچه‌ها پر از رفت‌ و آمد. خانه‌ها شلوغ. خانه‌ها پر از بازديد.
رفتيم‌ و آمديم. هديه‌ داديم‌ و عيدي‌ گرفتيم. احوال‌ پرسيديم‌ و پيغام‌ فرستاديم.
اما هر جا كه‌ رفتيم‌ او هم‌ آمد. شيطان‌ را مي‌گويم؛ و شيريني‌ فراموشي‌ تعارفمان‌ كرد. و همين‌ شد كه‌ يادمان‌ رفت.
نوروز آمد و رفت. عيد هم‌ تمام‌ شد. و ما باز فراموشش‌ كرديم‌ و باز او را از قلم‌ انداختيم. به‌ ديدنش‌ نرفتيم. نامه‌اي‌ ننوشتيم. تبريكي‌ نگفتيم. سال‌ تحويل‌ شد و به‌ او سرنزديم، به‌ او كه‌ از همه‌ بزرگ‌تر بود. خط‌هاي‌ آسمان‌ اشغال‌ نبود. ما بوديم‌ كه‌ از ياد برده‌ بوديم.
هر وقت‌ كه‌ دلت‌ را بتكاني‌ عيد است و هر روز كه‌ تازه‌ شوي، نوروز.
بلند شو، بال‌هاي‌ تازه‌ات‌ را تنت‌ كن. بايد به‌ عيد ديدني‌اش‌ بروي. دلت‌ را تقديمش‌ كن‌ تا عيدي‌ات‌ را بگيري. دير است‌ اما دور نيست. همين‌جاست. بسم‌الله‌ بگو و در بزن‌ همين.
‌عرفان‌ نظرآهاري‌



[+] نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 توسط برگ |
 
پلاک عشق
 

راه اندازی پایگاه انترنتی پلاک عشق

www.pelakeeshgh.com

حتما سر بزنید



[+] نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 توسط برگ |
 
تانك كوچولو
  تانک کوچولو، تفنگ کوچولو و موشک کوچولو خوشحال بودند و توی صف ایستاده بودند.امروز اولین روز مدرسه بود،مدرسه دشمنی!
مدیر مدرسه شمشیری پیر بود با یک غلاف جواهرنشان که خاطرات زیادی از جنگهایی دور داشت. او از هزاران سال پیش این مدرسه را اداره می کرد

شمشیر پیر پرچم سیاهی را بالا فرستاد و گفت: درود بر عالیجناب نادانی که هرچه داریم از اوست.
و رو به بچه ها گفت:شما امید آینده عالیجنابید. ویرانی و بدبختی دنیا به دست شماست ..یادتان باشد اینجا قدیمی ترین مدرسه جهان است. همه تیر و کمان ها،همه سنگها و قلابها،همه نیزه ها و خنجرها ،همه قهرمان های جنگها و کشتارها و جنایتها همین جا درس خواندند، در همین مدرسه دشمنی. و آن وقت دندانهایش را روی هم فشار داد و گفت :زنده باد دشمنی.
وهمه یکصدا فریاد زدند: دشمنی، دشمنی، دشمنی !

*
اما تانک کوچولو نمی توانست چیزی بگوید. چون دوست کوچولوی قلقلی اش داخل دماغ لوله ای بلندش بالا و پایین می رفت و قلقلکش می داد و او ریز ریز می خندید. دوست کوچولوی او یک سنجاب توپولوی خردلی بود.اما هیچکس از این راز خبر نداشت.

*
مدرسه دشمنی توی شهر نادانی بود و شهر نادانی در سرزمین سیاهی. که دیوارهای بلند دور تا دور آن را گرفته بود. دیوارهای سنگی و سیمانی، و روی آن تا چشم کار می کرد سیم خار دار بود و هیچکس اجازه نداشت از آنها عبور کند. نه پرنده ها ، نه نسیم، نه بوی گل ها و نه حتی رنگین کمان و خورشید!

*
پدر بزگ تانک کوچولو بیرون دروازه نگهبان بود.خیلی سال بود که کارش همین بود و زیادی پیر و خسته شده بود و هر وقت که تانک کوچولو به دیدنش می رفت او در حال چرت زدن بود. حوصله تانک کوچولو سر می رفت و شروع می کرد به این طرف آن طرف رفتن تا کمی بازی کند و از اینجا بود که با سنجاب توپولی خردلی دوست شد.
سنجاب توپولو از دماغ لوله ای تانک کوچولو بالا می رفت و سرمی خورد و می آمد پایین و گردو ها و فندق هایش را روی آن قل می داد و هر دو از خنده غش می کردند. پروانه ها از خنده آنها شاد می شدند و دورآنها می چرخیدند و می رقصیدند. و پیچکی که دوست پروانه ها بود از خوشحالی ، تانک کوچولو را در آغوش می گرفت و لبخند می زد.
تانک کوچولو این بازی ها را خیلی دوست داشت اما از تکلیف های مدرسه دشمنی اصلا خوشش نمی آمد.
پر پر کردن گل ها، خراب کردن آشیانه پرنده ها، شلیک کردن به ستاره ها و دشنام دادن به خورشید و...

*
تانک کوچولو هر روز از خودش می پرسید: چرا؟ چرا باید گل ها را پرپر کرد؟ چرا باید آشیانه پرنده ها را خراب کرد؟ چرا باید به ستاره ها شلیک کرد؟ چرا باید به خورشید بد و بیراه گفت و هزار چرای دیگر...

یک روز تانک کوچولو این سوال ها را از آقای اسلحه پرسید آقای اسلحه ناظم مدرسه دشمنی بود.
آقای اسلحه عصبانی شد،خیلی خیلی عصبانی شد و سر تانک کوچولو داد کشید و گفت:«دیگر این کلمه زشت را نگو!این وحشتناک ترین کلمه شهر ماست."چرا" باعث نابودی شهر نادانی می شود. فهمیدی؟»

اما تانک کوچولو نفهمید و باز هم گفت :آخر چرا ،"چرا" باعث نابودی ماست؟
آقای اسلحه فریاد زد:چون عالیجناب نادانی از" چرا" متنفر است . .ما پر پر می کنیم ما له می کنیم، ما خراب می کنیم، ما از بین می بریم و نابود می کنیم برای اینکه این درخت ها، این گل ها ، این پرنده ها و این ستاره ها واین رنگین کمان و این خورشید همه شان زیبا هستند و زیبایی برای ما بد است ،خیلی بد.
جایی که زیبایی باشد ،دشمنی نمی تواند دوام بیاورد.

آقای اسلحه که از عصبانیت قرمز شده بود و دود از سر و صورتش بالا می رفت گفت:«یک جنگ افروز واقعی هیچ وقت سوال نمی کند او فقط فرمان ها را اجرا می کند. و مجازات کسی که سوال کند اخراج از شهر نادانی است.حالا تو اخراجی، تانک کوچولوی گستاخ!»

*
تانک کوچولو رفت از مدرسه دشمنی و از شهر نادانی و از سرزمین سیاهی.رفت پشت آن دیوارها و گریه کرد. گریه کرد و روی دیوارها عکس گل کشید،گریه کرد و با خودش آوازهای غمگینی را زمزمه کرد،گریه کرد و شب ها تاصبح به ستاره ها چشم دوخت. و در تمام این روزها و شب ها سنجاب توپولو با او بود و اشک هایش را پاک می کرد.
*

زمان گذشت و کم کم گل های روی دیوار جان گرفت و عطرشان از دیوارها رد شد.زمان گذشت و کم کم آوازهای غمگین شاد شدند و رقص رقصان ازسیم های خاردار گذشتند. زمان گذشت و کم کم ستاره ها پایین آمدندند روی خاک و ردی از نورکشیدند.

*
هم کلاسی های قدیم تانک کوچولو یعنی موشک کوچولو و تفنگ کوچولو هم گاهی یواشکی به دیدنش می آمدند اما وقتی بر می گشتند تنشان بوی گل گرفته بود و دهانشان طعم آواز می داد و در چشمهایشان ستاره ای می درخشید.

*
روزگاری در مدرسه دشمنی هر کار خوبی مجازات داشت و ورود هر چیز قشنگی ممنوع بود.اما حالا در همین مدرسه، بوی گل و آواز و ستاره می آمد.
*

روزها گذشت و ماه ها گذشت و سال ها گذشت و هر روز گلی در گوشه ای رویید و هرروز پرنده ای در جایی آوازی سر داد و هر روز پروانه ای جایی رقصید وهر روز ستاره ای از پشت سیاهی چشمکی زد.

آوازها کوچه کوچه رفتند، پروانه ها شهر به شهر رقصیدند، گل ها باغ به باغ روییدند و ستاره ها آسمان به آسمان درخشیدند.

و روزی رسید که دیگر مدرسه دشمنی وجود نداشت.
*
تانک کوچولو، موشک کوچولو و تفنگ کوچولو حالا دیگر بزرگ شده اند ،اما هیچکس از آنها نمی ترسد.آنها دوست همدیگرند و خانه شان در موزه ای بزرگ است که هر روز خیلی ها به دیدنشان می آیند و با آنها عکس یادگاری می گیرند و لبخند می زنند.

و سالی یکبار در شب جشن صلح همگی بیرون می آیند تا دوستی هایشان را با هم جشن بگیرند.
موشک بازیگوش مثل بادبادکی در هوا می چرخد، تانک مهربان گلوله های نور را به آسمان شب می فرستد و تفنگ د ل نازک گل های قلبش را به این و آن می بخشد.

عرفان نظرآهاری



[+] نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388 توسط برگ |
 
امّا سبزي را بهائي به غايت سرخ
  آن مرد عاشق بود. آن بازي عشق و آن حريف خدا. دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست. دل را سبز مي خواست و انسان را سبز، زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز... اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود، به غايتي سرخ. و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد، كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .و از ميان تمامي سرخان، خون را برگزيد. نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را. آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود.

***
تركش كنيد و تنهايش بگذاريد كه شما را ياراي ياري او نيست.اين بازي آخر است و نه جوشن به كار مي آيد و نه نيزه و نه شمشير و نه سپر.ديگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخيز.برويد و برداريد و بگريزيد.

ديگر پيراهنتان پاره نخواهد شد،تنتان ، پاره پاره خواهد شد.كيست؟

كيست كه با تن پاره پاره بماند؟ ديگر غنيمتي نصيبتان نخواهد شد،قلب شرحه شرحه تان ،غنيمت ديگران خواهد شد.كيست؟ كيست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟

اين عزيمت را ديگر بازگشتي نيست، زيرا كه آن يار، گلو را بريده دوست دارد و سر را بر نيزه و خون را پاشيده بر آسمان.كيست؟ كيست كه با گلوي بريده و خون پاشيده بر آسمان، بماند؟

وقتي بنده ايد و او مالك، بازي اين همه سخت نيست.

وقتي عابديد و او معبود، بازي اين همه سخت نيست.

اما آن زمان كه عاشقيد و او معشوق، يا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق، بازي اين چنين سخت است و اين چنين سرخ و اين چنين خونين. و بازي عاشقي را نخواهيد برد، جز به بهاي خون خويش.

آن مرد حسين بود و آن بازي كربلا و آن يار، خدا.

عرفان نظر آهاری



[+] نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388 توسط برگ |
 
خبرهايي‌ براي‌ تمام‌ عمر
  ‌همه‌ روزنامه‌هاي‌ جهان‌ را ورق‌ مي‌زنم، خبري‌ نيست. هيچ‌ اتفاقي‌ نيفتاده‌ است. اتفاق‌هاي‌ مهم‌ را توي‌ روزنامه‌ نمي‌نويسند. اين‌ خبرها چه‌قدر غيرضروري‌ است! اين‌ خبرها كوچك‌اند و معمولي.

 

اين‌ خبرها زنداني‌اند؛ زنداني‌ روز و ساعت، آفتاب‌ كه‌ غروب‌ كند خبرها بوي‌ كهنگي‌ مي‌گيرند.
من‌ اما دنبال‌ روزنامه‌اي‌ مي‌گردم‌ كه‌ خبرهايش‌ تا هميشه‌ تازه‌ باشد، داغ‌داغ. روزنامه‌اي‌ كه‌ هيچ‌ بادي‌ آن‌ را با خود نبرد. دعا مي‌كنم‌ و فرشته‌اي‌ برايم‌ روزنامه‌اي‌ مي‌آورد. فرشته‌ مي‌گويد: اين‌ همان‌ روزنامه‌اي‌ است‌ كه‌ هيچ‌ طوفاني‌ را ياراي‌ آن‌ نيست‌ تا برگي‌ از آن‌ را با خود ببرد. اين‌ روزنامه‌ بوي‌ ازل‌ و ابد مي‌دهد و خبرهايش‌ هرگز كهنه‌ نخواهد شد و به‌ سادگي‌ نمي‌توان‌ از آن‌ گذشت. اين‌ روزنامه‌ همه‌ روزنامه‌هاست، روزنامه‌ سال‌ها و عمرها.
فرشته‌ مي‌گويد: براي‌ خواندن‌ و دانستن‌ هر خبرش‌ بايد آن‌ را زندگي‌ كني، آن‌ وقت‌ مي‌فهمي‌ كه‌ اخبار بهشت‌ هم‌ در اين‌ روزنامه‌ است، آگهي‌ رستگاري‌ نيز.
در نخستين‌ صفحه‌ روزنامه‌ اين‌ آمده‌ است: هر كس‌ به‌ قدر ذره‌اي‌ نيكي‌ كند آن‌ را خواهد ديد و هر كس‌ به‌ قدر ذره‌اي‌ بدي‌ كند آن‌ را خواهد ديد.
فرشته‌ مي‌رود و من‌ مي‌مانم‌ و روزنامه‌ خدا، روزنامه‌اي‌ كه‌ براي‌ خواندنش‌ عمري‌ وقت‌ لازم‌ است.
من‌ ديگر روزنامه‌اي‌ نخواهم‌ خواند، تنها همين‌ خبر براي‌ من‌ بس‌ است.
‌عرفان‌ نظرآهاري‌



[+] نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط برگ |
 
میراث
  سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز، پدر ، برایم به یادگار گذاشته است.
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم. و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می آفریند.
پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.
او که نامش خداوند است.
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دست هایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!
زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم.
پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار. از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نسیت و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت...
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم، که این زخم عشق است و عشق، میراث پدر علیه السلام است.
عرفان نظر آهاری



[+] نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط برگ |
 
می دود به های و می دود به هو
  باد می دود /
بهار می دود /
رود بی قرار می دود / ابر می دود / درخت می دود

880122-2.jpg

کوه استوار می دود / هرچه ساده هرچه سخت می دود
کرم خاکی از میان خاک / بی صدا می دود
پیچکی شکسته با عصا / می دود
سنگریزه ای بدون دست و پا / می دود
می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟
غنچه های نوجوان / درخت های پیر
آسمان سرفراز و خاک سربه زیر
روزهای زود و سالهای دیر
هرچه بود و هرچه می شود / هرچه رفت و هرچه می رود
می دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟
می دود به پای جستجو
می دود به های و می دود به هو
می دود فقط به سوی او
عرفان نظر آهاری



[+] نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط برگ |
 
ماهی پری
  ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز /

880122-1.jpg

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد

عرفان نظر آهاری



[+] نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط برگ |
 
زمين ايمان آورد و جهان سبز شد
  زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه اي از دلش سر در مي آورد و نه پرنده اي روي شانه هايش آواز مي خواند. قلبش از نااميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد ترديد مانده بود. خدا به زمين گفت: عزيزم ايمان بياور تا دوباره گرم شوي. اما زمين شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به ياد مي آوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟ تو داغ پر شور بودي و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي، نام آن معرفت را پاييز گذاشتيم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتي، معرفت ديگري است، و پرسيدمت که آيا مي خواهي تا ابد به اين معرفت بسنده کني؟
تو اما بي قرار معرفتي ديگر بودي. و آنگاه به يادت آوردم که هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است. و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي. اما ميان معرفت نو و ايمان نو ، فاصله اي تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله اي که در آن بايد خلوت و تامل و تدبير را به تجربه بنشيني، صبوري و سکوت و سنگيني را. و تو پذيرفتي.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي در ايمان تازه ات به کار بري. زيرا که ماندن در اين سکوت و سنگيني رسم ايمان نيست، ايمان شکفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي است
پس ايمان بياور، اي زمين عزيز !
و زمين ايمان آورد و جهان گرم شد. زمين ايمان آورد و جهان سبز شد. زمين ايمان آورد و جهان به شور و شکفتگي و شادماني رسيد.
نام ايمان تازه زمين، بهار بود.

عرفان نظرآهاري



[+] نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 توسط برگ |
 
تولد یک سالگی
 

 رایحه کاج یکساله شد 

تولد

رایحه کاج یکساله شد



[+] نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 توسط برگ |
 
مسافری شمع آجین
 

"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."

این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.
*
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...
هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.
**
پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...
عرفان نظرآهاری



[+] نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 توسط برگ |
 
عشق، سرخ و آتش، سرخ و عصیان، سرخ
  آن مرد عاشق بود. آن بازی عشق و آن حریف خدا.

دور، دور آخر بود و بازی به دستخون رسیده بود. آن مرد زمین را سبز می خواست.

دل را سبز می خواست و انسان را سبز، زیرا بهشت سبز است و روح سبز و ایمان سبز...

اما سبزی را بهایی است به غایت سرخ، و بازی به غایتش رسیده بود، به غایتی سرخ ...

و از این رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزید، كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصیان سرخ

و از میان تمامی سرخان، خون را برگزید. نه این خون رام آرام سر به زیر فروتن را ،

آن خون عاصی عاشق را .آن خون كه فواره است و فریاد.

او خون خویش را برگزید كه بازی سخت سرخ و سخت خونین بود.

....

تركش كنید و تنهایش بگذارید كه شما را یارای یاری او نیست.

این بازی آخر است و نه جوشن به كار می آید و نه نیزه و نه شمشیر و نه سپر.

دیگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخیز.بروید و بردارید و بگریزید.

دیگر پیراهنتان پاره نخواهد شد، تنتان ، پاره پاره خواهد شد.

كیست ؟؟؟؟

كیست كه با تن پاره پاره بماند ؟

دیگر غنیمتی نصیبتان نخواهد شد،قلب شرحه شرحه تان ،غنیمت دیگران خواهد شد.

كیست؟ كیست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟

این عزیمت را دیگر بازگشتی نیست،

زیرا كه آن یار، گلو را بریده دوست دارد و سر را بر نیزه و خون را پاشیده بر آسمان.

كیست؟ كیست كه با گلوی بریده و خون پاشیده بر آسمان، بماند؟

وقتی بنده اید و او مالك، بازی این همه سخت نیست.

وقتی عابدید و او معبود، بازی این همه سخت نیست.

اما آن زمان كه عاشقید و او معشوق، یا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق،

بازی این چنین سخت است

و این چنین سرخ و این چنین خونین.

و بازی عاشقی را نخواهید برد، جز به بهای خون خویش.

آن مرد حسین بود و آن بازی كربلا و آن یار، خدا.

عرفان نظر آهاری



[+] نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 توسط برگ |
 
در عشق دو رکعت است
  ماه مرشد گفت: عاشقي از نيشابور شروع مي شود و قاف، آخر عشق است. اما آشيانه سيمرغ بر بالاي قاف نيست. آشيانه سيمرغ بر بالاي چوبي است، سرخ. و آنگاه چوبي به ما داد و همياني. و گفت: اين هميان حق است. آن را پاس بداريد که آذوقه شماست...
گرسنه که شديد از آن بخوريد و تشنه که بوديد از آن بنوشيد. به زمستان که رسيديد حق ، آتش است، گرم تان مي کند. به بي راهه که رسيديد، حق چراغ است، راه را نشان تان مي دهد. و آن هنگام که به برزخ درآمديد، حق پل است، عبورتان مي دهد.
و اين چوب اما عصاي شماست به آن تکيه کنيد و قدم به قدم بياييد. اما روز ي خواهد رسيد که عصاي شما ، دار شما خواهد بود. و آن زمان که خون شما سر اين عصا را سرخ کند، سيمرغ بر بالاي آن آشيانه خواهد ساخت.
به اين جا که رسيديم اما پروا کرديم و هميان حق از دستمان افتاد، عصاي عاشقي نيز. ولي باز از پي ماه مرشد رفتيم اما ديگر قهرماناني نبوديم در جستجوي قاف و عشق و سيمرغ. اين بار ديگر سياهي لشکري بوديم که به تماشاي قصه اي مي رفتيم.
و در راه بوديم که کساني را ديديم ، مي خراميدند و مي رفتند ، دست انداز و عيار وار؛ و در دست هر کدام چوبي. ما مرشد گفت: اينان عاشقانند و دارشان را با خود مي برند. زيرا مي دانند که معراج مردان بر سردار است.
ماه مرشد گفت: ديري نخواهد شد که آنها وضويي خواهند گرفت، با خون خويش. زيرا که در عشق دو رکعت است که وضوي آن درست نيايد الا به خون.
و ما باز از عشق پرسيديم و او باز گفت که عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببينيد و فردا و پس فردا.
و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز ديگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد دادند.
ماه مرشد گفت و عشق اين است.
از راه که بر مي گشتيم راه پر بود از جام هاي سرنگون و ماه مرشد گفت: اينها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سربريدگان مي دهد.
ما برگشتيم بي عصا و بي هميان و قاف آخر عشق بود. ما اما در عين عاشقي مانده بوديم!

عرفان نظرآهاري



[+] نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 توسط برگ |
 
؟
 

از روزی که دچار این تقدیر ناگزیر شدم ?سال گذشته ...شاید واسه ایجاد یه تحول روحی و برقراری ثبات و یافتن مسیر زمان کمی باشد .اما برای شناختن درد با همه ی جوانب کافی بود .این حادثه ای بود که زندگیمو طرحی نو زد و تنها به سرعت یه چشم به هم زدن اتفاق افتاد.حالا اهمیت امید رو می فهمم ومعنی خواستن را .اعتراف میکنم بارها ناامید شدم ولی توی آخرین قدم بهانه ای برای بودن داشتم .بهانه ای برای موندن و مقاومت کردن ...اونی که برام تمام زندگیم بود ولی حالا...چه دوست داشتنیه که حس کنی یکی تو همه ی شرایط کنارته .وقتی دلت گرفت پناه بی کسیات باشه.تو تمام ناامیدیای زندگیت دل گرمی باشه دلخوشی باشه.اینا چیزای زیادی نیست که از یه آدم بخوای .در عوضش تمام احساساتتو زندگیتو به پاش بریزی اما یه جایی نگاه کنی ببینی اونی که داری نگاش میکنی شده واست یه آدم غریبه با یه نگاه غریب .نگاهی که باش همه ی وجودت یخ میزنه. چقدر سخته که وقت رفتن حتی یه قطره اشک نریزه یا هیچ حرفی واسه گفتن نداشته باشه .چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت گذاشت زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی حس کنی هنوزم دوسش داری. چه سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده .چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش جز سلام چیز دیگه ای نتونی بهش بگی. میتونی اینو بفهمی وقتی با تمام وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .سخته وقتی که پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری.آره میدونم دلت نمی خواد .سخته که گل آرزوهاتو تو باغ دیگه ای ببینی واونوقت هزار بار تو خودت بشکنی ولی مجبوری آروم زیر لب بگی گل من غنچه نو مبارک .



[+] نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 توسط برگ |
 
شب یلدا تولد مهر است
 

يلدا نام‌ فرشته‌اي‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشي‌ از شب‌ و دامني‌ از ستاره. يلدا نرم‌نرمك‌ با مهر آمده‌ بود. با اولين‌ شب‌ زمستان آمده و هر شب‌ رداي‌ سياهش‌ را قدري‌ بيشتر بر سر آسمان‌ مي‌كشد تا آدم‌ها زير گنبد كبود آرام‌تر بخوابند. يلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حياط‌ خلوت‌ خدا راه‌ مي‌رفت‌ و لابه‌لاي‌ خواب‌هاي‌ زمين‌ لالايي‌اش‌ را زمزمه‌ مي‌كرد. گيسوانش‌ در باد مي‌وزيد و شب‌ به‌ بوي‌ او آغشته‌ مي‌شد.

يلدا شبي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت. آتش‌ كه‌ مي‌داني، همان‌ عشق‌ است. يلدا آتش‌ را در دلش‌ پنهان‌ كرد تا شيطان‌ آن‌ را ندزدد. آتش‌ در وجود يلدا بارور شد.
فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند: «يلدا آبستن‌ است. آبستن‌ خورشيد. و هر شب‌ قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشيد مي‌بخشد و شبي‌ كه‌ آخرين‌ قطره‌ را ببخشد، ديگر زنده‌ نخواهد ماند.»
فرشته‌ها گفتند: فردا كه‌ خورشيد به‌ دنيا بيايد، يلدا خواهد مُرد.
يلدا هميشه‌ همين‌ كار را مي‌كند؛ مي‌ميرد و به‌ دنيا مي‌آورد. يلدا آفرينش‌ را تكرار مي‌كند.
راستي، فردا كه‌ خورشيد را ديدي، به‌ ياد بياور كه‌ او دختر يلداست‌ و يلدا نام‌ همان‌ فرشته‌اي‌ است‌ كه‌ روزي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت.

‌عرفان‌ نظرآهاري



[+] نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 توسط برگ |
 
بهار ! پرده از عاشقی بردار
   

بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور.
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.
زمین می گفت: ...

***
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد.


عرفان نظرآهاری



[+] نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 توسط برگ |
 
عید غدیر مبارک
 

 روز غدير خم برترين عيد امت من است

 (پیامبر اکرم)

عید غدیر مبارک!!!!!!



[+] نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط برگ |
 
امروز چند بار اشتباه کردم؟
 

مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني...

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني. حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني‌ كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود. تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري.
تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو مي‌داني‌ فردا چه‌ شكلي‌ است‌ و مي‌داني‌ فردا چند نفر پا به‌ اين‌ دنيا خواهند گذاشت.
تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي.
تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.
تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...
خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي... پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌



[+] نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط برگ |
 
سوگند
  خداوند گفت: «سوگند به‌ اسبان‌ دونده‌اي‌ كه‌ نفس‌نفس‌ مي‌زنند.سوگند به‌ اسباني‌ كه‌ به‌ سُم‌ از سنگ‌ آتش‌ مي‌جهانند.»اسبان‌ شنيدند و چنين‌ شد كه‌ بي‌تاب‌ شدند و چنين‌ شد كه‌ دويدند، چنان‌ كه‌ از سنگ‌ آتش‌.اسبان‌ تا هميشه‌ خواهند دويد از اشتياق‌ آن‌ كه‌ خدا نامشان‌ را برده‌ است.خداوند گفت: «سوگند به‌ انجير و سوگند به‌ زيتون.» و زيتون‌ و انجير شنيدند و چنين‌ شد كه‌ رسم‌ روييدن‌ پا گرفت‌ و سبزي‌ آغاز شد.

و چنين‌ شد كه‌ دانه‌ شكفتن‌ آموخت‌ و خاك‌ روياندن‌.و چنين‌ شد كه‌ انجير جوانه‌ زد و زيتون‌ ميوه‌ داد.
خداوند گفت: «سوگند به‌ آفتاب‌ و روشني‌اش. سوگند به‌ ماه‌ چون‌ از پي‌ آن‌ برآيد. سوگند به‌ روز چون‌ گيتي‌ را روشن‌ كند و سوگند به‌ شب‌ چون‌ فروپوشد و سوگند به‌ آسمان‌ و سوگند به‌ زمين.»
آنها شنيدند و چنين‌ شد كه‌ آفتاب‌ بالا آمد و ماه‌ از پي‌اش. و چنين‌ شد كه‌ روز روشن‌ شد و شب‌ فروپوشيد. و چنين‌ شد كه‌ آسمان‌ بالا بلند شد و زمين‌ فروتن.
و انسان‌ بود و مي‌ديد كه‌ خداوند به‌ اسب‌ و به‌ انجير قسم‌ مي‌خورد، به‌ ماه‌ و به‌ خورشيد و به‌ هر چيز بزرگ‌ و هر چيز كوچك.
و آن‌گاه‌ دانست‌ كه‌ جهان‌ معبدي‌ مقدس‌ است‌ و هر چه‌ در آن‌ است‌ متبرك‌ و مبارك.
پس‌ انسان‌ مؤ‌منانه‌ رو به‌ خدا ايستاد و تقديس‌ كرد اسب‌ و زيتون‌ و ماه‌ را، آفتاب‌ و انجير و آسمان‌ را...



[+] نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 توسط برگ |
 
تنها
 
بگذارید بین با هم بودنتان اندکی فاصله باقی بماند!

بگذارید نسیم های اسمانی در میان شما به رقص درایند

به هم عشق بورزید

اما از عشق بند نسازید!

بهتر ان هست که عشق دریایی باشد مواج

که ساحل وجود شما را به هم بپیوندد

جام یکدیگر را پر کنید

اما هرگز از یک جام ننوشید!

نان خود را با معشوق خود تقسیم کنید

اما هرگز از یک گرده ی نان نخورید!

با هم اواز بخوانید  برقصید و شادمانی کنید

اما تنهایی را از هم نستانید

همانگونه که تارهای چنگ تنها هستند

گرچه به یک اهنگ مترنم اند.

جبران خلیل جبران 



[+] نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 توسط برگ |
 
مطالب گذشته
  دختر و درخت
جنگجوی کوچک راه آزادی
درخت اسم خدا را زمزمه کرد
شمشیربازی با خدا
خورشید، دختر یلداست
سنگی مغرور با چشم هایی از عقیق
هزار و یک بار عشق
آزادی سرود فرشتگان است
عشق
آنكه عاشق مي شود خدائي دارد
هر وقت دلت را بتکانی عید است
پلاک عشق
تانك كوچولو
امّا سبزي را بهائي به غايت سرخ
خبرهايي‌ براي‌ تمام‌ عمر
میراث
می دود به های و می دود به هو
ماهی پری
زمين ايمان آورد و جهان سبز شد
تولد یک سالگی
 
منوی اصلی
صفحه نخست
ایمیل به مدیر
وضعیت در یاهو


نویسنده

آرشیو موضوعی

آرشیو وبلاگ
مرداد 1390
تیر 1389
اردیبهشت 1389
بهمن 1388
دی 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386

حدیث روز




Copy Right © http://rayehekaj.blogfa.com .:. Template Design By : GHALEBKADEH