تبليغاتX
زيبا ترين جملات
زيبا ترين جملات
زيبا ترين جملات

وقت طلاست

به وقت ایران می باشد .

پروفایل

پیوندها
نارنج و ترنج
نوشته های تنهایی
سخن دل
هر کجا هستم باشم ، خدا یار من است
اونی که دوستش دارم دوستم نداره
انگليش اس ام اس
قصه
محبت و زیبایی
گالري قالب وبلاگ
نرم افزار و بازی موبایل
انجمن آموزشی و تفریحی

پیوندهای روزانه
آرشيو پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ
  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

خبرهايي‌ براي‌ تمام‌ عمر
  ‌همه‌ روزنامه‌هاي‌ جهان‌ را ورق‌ مي‌زنم، خبري‌ نيست. هيچ‌ اتفاقي‌ نيفتاده‌ است. اتفاق‌هاي‌ مهم‌ را توي‌ روزنامه‌ نمي‌نويسند. اين‌ خبرها چه‌قدر غيرضروري‌ است! اين‌ خبرها كوچك‌اند و معمولي.

 

اين‌ خبرها زنداني‌اند؛ زنداني‌ روز و ساعت، آفتاب‌ كه‌ غروب‌ كند خبرها بوي‌ كهنگي‌ مي‌گيرند.
من‌ اما دنبال‌ روزنامه‌اي‌ مي‌گردم‌ كه‌ خبرهايش‌ تا هميشه‌ تازه‌ باشد، داغ‌داغ. روزنامه‌اي‌ كه‌ هيچ‌ بادي‌ آن‌ را با خود نبرد. دعا مي‌كنم‌ و فرشته‌اي‌ برايم‌ روزنامه‌اي‌ مي‌آورد. فرشته‌ مي‌گويد: اين‌ همان‌ روزنامه‌اي‌ است‌ كه‌ هيچ‌ طوفاني‌ را ياراي‌ آن‌ نيست‌ تا برگي‌ از آن‌ را با خود ببرد. اين‌ روزنامه‌ بوي‌ ازل‌ و ابد مي‌دهد و خبرهايش‌ هرگز كهنه‌ نخواهد شد و به‌ سادگي‌ نمي‌توان‌ از آن‌ گذشت. اين‌ روزنامه‌ همه‌ روزنامه‌هاست، روزنامه‌ سال‌ها و عمرها.
فرشته‌ مي‌گويد: براي‌ خواندن‌ و دانستن‌ هر خبرش‌ بايد آن‌ را زندگي‌ كني، آن‌ وقت‌ مي‌فهمي‌ كه‌ اخبار بهشت‌ هم‌ در اين‌ روزنامه‌ است، آگهي‌ رستگاري‌ نيز.
در نخستين‌ صفحه‌ روزنامه‌ اين‌ آمده‌ است: هر كس‌ به‌ قدر ذره‌اي‌ نيكي‌ كند آن‌ را خواهد ديد و هر كس‌ به‌ قدر ذره‌اي‌ بدي‌ كند آن‌ را خواهد ديد.
فرشته‌ مي‌رود و من‌ مي‌مانم‌ و روزنامه‌ خدا، روزنامه‌اي‌ كه‌ براي‌ خواندنش‌ عمري‌ وقت‌ لازم‌ است.
من‌ ديگر روزنامه‌اي‌ نخواهم‌ خواند، تنها همين‌ خبر براي‌ من‌ بس‌ است.
‌عرفان‌ نظرآهاري‌



[+] نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط برگ |
 
میراث
  سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز، پدر ، برایم به یادگار گذاشته است.
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم. و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می آفریند.
پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.
او که نامش خداوند است.
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دست هایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!
زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم.
پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار. از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نسیت و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت...
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم، که این زخم عشق است و عشق، میراث پدر علیه السلام است.
عرفان نظر آهاری



[+] نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط برگ |
 
می دود به های و می دود به هو
  باد می دود /
بهار می دود /
رود بی قرار می دود / ابر می دود / درخت می دود

880122-2.jpg

کوه استوار می دود / هرچه ساده هرچه سخت می دود
کرم خاکی از میان خاک / بی صدا می دود
پیچکی شکسته با عصا / می دود
سنگریزه ای بدون دست و پا / می دود
می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟
غنچه های نوجوان / درخت های پیر
آسمان سرفراز و خاک سربه زیر
روزهای زود و سالهای دیر
هرچه بود و هرچه می شود / هرچه رفت و هرچه می رود
می دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟
می دود به پای جستجو
می دود به های و می دود به هو
می دود فقط به سوی او
عرفان نظر آهاری



[+] نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط برگ |
 
ماهی پری
  ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز /

880122-1.jpg

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد

عرفان نظر آهاری



[+] نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط برگ |
 
زمين ايمان آورد و جهان سبز شد
  زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه اي از دلش سر در مي آورد و نه پرنده اي روي شانه هايش آواز مي خواند. قلبش از نااميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد ترديد مانده بود. خدا به زمين گفت: عزيزم ايمان بياور تا دوباره گرم شوي. اما زمين شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به ياد مي آوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟ تو داغ پر شور بودي و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي، نام آن معرفت را پاييز گذاشتيم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتي، معرفت ديگري است، و پرسيدمت که آيا مي خواهي تا ابد به اين معرفت بسنده کني؟
تو اما بي قرار معرفتي ديگر بودي. و آنگاه به يادت آوردم که هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است. و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي. اما ميان معرفت نو و ايمان نو ، فاصله اي تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله اي که در آن بايد خلوت و تامل و تدبير را به تجربه بنشيني، صبوري و سکوت و سنگيني را. و تو پذيرفتي.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي در ايمان تازه ات به کار بري. زيرا که ماندن در اين سکوت و سنگيني رسم ايمان نيست، ايمان شکفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي است
پس ايمان بياور، اي زمين عزيز !
و زمين ايمان آورد و جهان گرم شد. زمين ايمان آورد و جهان سبز شد. زمين ايمان آورد و جهان به شور و شکفتگي و شادماني رسيد.
نام ايمان تازه زمين، بهار بود.

عرفان نظرآهاري



[+] نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 توسط برگ |
 
تولد یک سالگی
 

 رایحه کاج یکساله شد 

تولد

رایحه کاج یکساله شد



[+] نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 توسط برگ |
 
مسافری شمع آجین
 

"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."

این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.
*
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...
هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.
**
پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...
عرفان نظرآهاری



[+] نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 توسط برگ |
 
عشق، سرخ و آتش، سرخ و عصیان، سرخ
  آن مرد عاشق بود. آن بازی عشق و آن حریف خدا.

دور، دور آخر بود و بازی به دستخون رسیده بود. آن مرد زمین را سبز می خواست.

دل را سبز می خواست و انسان را سبز، زیرا بهشت سبز است و روح سبز و ایمان سبز...

اما سبزی را بهایی است به غایت سرخ، و بازی به غایتش رسیده بود، به غایتی سرخ ...

و از این رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزید، كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصیان سرخ

و از میان تمامی سرخان، خون را برگزید. نه این خون رام آرام سر به زیر فروتن را ،

آن خون عاصی عاشق را .آن خون كه فواره است و فریاد.

او خون خویش را برگزید كه بازی سخت سرخ و سخت خونین بود.

....

تركش كنید و تنهایش بگذارید كه شما را یارای یاری او نیست.

این بازی آخر است و نه جوشن به كار می آید و نه نیزه و نه شمشیر و نه سپر.

دیگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخیز.بروید و بردارید و بگریزید.

دیگر پیراهنتان پاره نخواهد شد، تنتان ، پاره پاره خواهد شد.

كیست ؟؟؟؟

كیست كه با تن پاره پاره بماند ؟

دیگر غنیمتی نصیبتان نخواهد شد،قلب شرحه شرحه تان ،غنیمت دیگران خواهد شد.

كیست؟ كیست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟

این عزیمت را دیگر بازگشتی نیست،

زیرا كه آن یار، گلو را بریده دوست دارد و سر را بر نیزه و خون را پاشیده بر آسمان.

كیست؟ كیست كه با گلوی بریده و خون پاشیده بر آسمان، بماند؟

وقتی بنده اید و او مالك، بازی این همه سخت نیست.

وقتی عابدید و او معبود، بازی این همه سخت نیست.

اما آن زمان كه عاشقید و او معشوق، یا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق،

بازی این چنین سخت است

و این چنین سرخ و این چنین خونین.

و بازی عاشقی را نخواهید برد، جز به بهای خون خویش.

آن مرد حسین بود و آن بازی كربلا و آن یار، خدا.

عرفان نظر آهاری



[+] نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 توسط برگ |
 
در عشق دو رکعت است
  ماه مرشد گفت: عاشقي از نيشابور شروع مي شود و قاف، آخر عشق است. اما آشيانه سيمرغ بر بالاي قاف نيست. آشيانه سيمرغ بر بالاي چوبي است، سرخ. و آنگاه چوبي به ما داد و همياني. و گفت: اين هميان حق است. آن را پاس بداريد که آذوقه شماست...
گرسنه که شديد از آن بخوريد و تشنه که بوديد از آن بنوشيد. به زمستان که رسيديد حق ، آتش است، گرم تان مي کند. به بي راهه که رسيديد، حق چراغ است، راه را نشان تان مي دهد. و آن هنگام که به برزخ درآمديد، حق پل است، عبورتان مي دهد.
و اين چوب اما عصاي شماست به آن تکيه کنيد و قدم به قدم بياييد. اما روز ي خواهد رسيد که عصاي شما ، دار شما خواهد بود. و آن زمان که خون شما سر اين عصا را سرخ کند، سيمرغ بر بالاي آن آشيانه خواهد ساخت.
به اين جا که رسيديم اما پروا کرديم و هميان حق از دستمان افتاد، عصاي عاشقي نيز. ولي باز از پي ماه مرشد رفتيم اما ديگر قهرماناني نبوديم در جستجوي قاف و عشق و سيمرغ. اين بار ديگر سياهي لشکري بوديم که به تماشاي قصه اي مي رفتيم.
و در راه بوديم که کساني را ديديم ، مي خراميدند و مي رفتند ، دست انداز و عيار وار؛ و در دست هر کدام چوبي. ما مرشد گفت: اينان عاشقانند و دارشان را با خود مي برند. زيرا مي دانند که معراج مردان بر سردار است.
ماه مرشد گفت: ديري نخواهد شد که آنها وضويي خواهند گرفت، با خون خويش. زيرا که در عشق دو رکعت است که وضوي آن درست نيايد الا به خون.
و ما باز از عشق پرسيديم و او باز گفت که عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببينيد و فردا و پس فردا.
و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز ديگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد دادند.
ماه مرشد گفت و عشق اين است.
از راه که بر مي گشتيم راه پر بود از جام هاي سرنگون و ماه مرشد گفت: اينها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سربريدگان مي دهد.
ما برگشتيم بي عصا و بي هميان و قاف آخر عشق بود. ما اما در عين عاشقي مانده بوديم!

عرفان نظرآهاري



[+] نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 توسط برگ |
 
؟
 

از روزی که دچار این تقدیر ناگزیر شدم ?سال گذشته ...شاید واسه ایجاد یه تحول روحی و برقراری ثبات و یافتن مسیر زمان کمی باشد .اما برای شناختن درد با همه ی جوانب کافی بود .این حادثه ای بود که زندگیمو طرحی نو زد و تنها به سرعت یه چشم به هم زدن اتفاق افتاد.حالا اهمیت امید رو می فهمم ومعنی خواستن را .اعتراف میکنم بارها ناامید شدم ولی توی آخرین قدم بهانه ای برای بودن داشتم .بهانه ای برای موندن و مقاومت کردن ...اونی که برام تمام زندگیم بود ولی حالا...چه دوست داشتنیه که حس کنی یکی تو همه ی شرایط کنارته .وقتی دلت گرفت پناه بی کسیات باشه.تو تمام ناامیدیای زندگیت دل گرمی باشه دلخوشی باشه.اینا چیزای زیادی نیست که از یه آدم بخوای .در عوضش تمام احساساتتو زندگیتو به پاش بریزی اما یه جایی نگاه کنی ببینی اونی که داری نگاش میکنی شده واست یه آدم غریبه با یه نگاه غریب .نگاهی که باش همه ی وجودت یخ میزنه. چقدر سخته که وقت رفتن حتی یه قطره اشک نریزه یا هیچ حرفی واسه گفتن نداشته باشه .چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت گذاشت زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی حس کنی هنوزم دوسش داری. چه سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده .چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش جز سلام چیز دیگه ای نتونی بهش بگی. میتونی اینو بفهمی وقتی با تمام وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .سخته وقتی که پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری.آره میدونم دلت نمی خواد .سخته که گل آرزوهاتو تو باغ دیگه ای ببینی واونوقت هزار بار تو خودت بشکنی ولی مجبوری آروم زیر لب بگی گل من غنچه نو مبارک .



[+] نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 توسط برگ |
 
شب یلدا تولد مهر است
 

يلدا نام‌ فرشته‌اي‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشي‌ از شب‌ و دامني‌ از ستاره. يلدا نرم‌نرمك‌ با مهر آمده‌ بود. با اولين‌ شب‌ زمستان آمده و هر شب‌ رداي‌ سياهش‌ را قدري‌ بيشتر بر سر آسمان‌ مي‌كشد تا آدم‌ها زير گنبد كبود آرام‌تر بخوابند. يلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حياط‌ خلوت‌ خدا راه‌ مي‌رفت‌ و لابه‌لاي‌ خواب‌هاي‌ زمين‌ لالايي‌اش‌ را زمزمه‌ مي‌كرد. گيسوانش‌ در باد مي‌وزيد و شب‌ به‌ بوي‌ او آغشته‌ مي‌شد.

يلدا شبي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت. آتش‌ كه‌ مي‌داني، همان‌ عشق‌ است. يلدا آتش‌ را در دلش‌ پنهان‌ كرد تا شيطان‌ آن‌ را ندزدد. آتش‌ در وجود يلدا بارور شد.
فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند: «يلدا آبستن‌ است. آبستن‌ خورشيد. و هر شب‌ قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشيد مي‌بخشد و شبي‌ كه‌ آخرين‌ قطره‌ را ببخشد، ديگر زنده‌ نخواهد ماند.»
فرشته‌ها گفتند: فردا كه‌ خورشيد به‌ دنيا بيايد، يلدا خواهد مُرد.
يلدا هميشه‌ همين‌ كار را مي‌كند؛ مي‌ميرد و به‌ دنيا مي‌آورد. يلدا آفرينش‌ را تكرار مي‌كند.
راستي، فردا كه‌ خورشيد را ديدي، به‌ ياد بياور كه‌ او دختر يلداست‌ و يلدا نام‌ همان‌ فرشته‌اي‌ است‌ كه‌ روزي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت.

‌عرفان‌ نظرآهاري



[+] نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 توسط برگ |
 
بهار ! پرده از عاشقی بردار
   

بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور.
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.
زمین می گفت: ...

***
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد.


عرفان نظرآهاری



[+] نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 توسط برگ |
 
عید غدیر مبارک
 

 روز غدير خم برترين عيد امت من است

 (پیامبر اکرم)

عید غدیر مبارک!!!!!!



[+] نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط برگ |
 
امروز چند بار اشتباه کردم؟
 

مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني...

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني. حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني‌ كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود. تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري.
تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو مي‌داني‌ فردا چه‌ شكلي‌ است‌ و مي‌داني‌ فردا چند نفر پا به‌ اين‌ دنيا خواهند گذاشت.
تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي.
تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.
تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...
خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي... پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌



[+] نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط برگ |
 
سوگند
  خداوند گفت: «سوگند به‌ اسبان‌ دونده‌اي‌ كه‌ نفس‌نفس‌ مي‌زنند.سوگند به‌ اسباني‌ كه‌ به‌ سُم‌ از سنگ‌ آتش‌ مي‌جهانند.»اسبان‌ شنيدند و چنين‌ شد كه‌ بي‌تاب‌ شدند و چنين‌ شد كه‌ دويدند، چنان‌ كه‌ از سنگ‌ آتش‌.اسبان‌ تا هميشه‌ خواهند دويد از اشتياق‌ آن‌ كه‌ خدا نامشان‌ را برده‌ است.خداوند گفت: «سوگند به‌ انجير و سوگند به‌ زيتون.» و زيتون‌ و انجير شنيدند و چنين‌ شد كه‌ رسم‌ روييدن‌ پا گرفت‌ و سبزي‌ آغاز شد.

و چنين‌ شد كه‌ دانه‌ شكفتن‌ آموخت‌ و خاك‌ روياندن‌.و چنين‌ شد كه‌ انجير جوانه‌ زد و زيتون‌ ميوه‌ داد.
خداوند گفت: «سوگند به‌ آفتاب‌ و روشني‌اش. سوگند به‌ ماه‌ چون‌ از پي‌ آن‌ برآيد. سوگند به‌ روز چون‌ گيتي‌ را روشن‌ كند و سوگند به‌ شب‌ چون‌ فروپوشد و سوگند به‌ آسمان‌ و سوگند به‌ زمين.»
آنها شنيدند و چنين‌ شد كه‌ آفتاب‌ بالا آمد و ماه‌ از پي‌اش. و چنين‌ شد كه‌ روز روشن‌ شد و شب‌ فروپوشيد. و چنين‌ شد كه‌ آسمان‌ بالا بلند شد و زمين‌ فروتن.
و انسان‌ بود و مي‌ديد كه‌ خداوند به‌ اسب‌ و به‌ انجير قسم‌ مي‌خورد، به‌ ماه‌ و به‌ خورشيد و به‌ هر چيز بزرگ‌ و هر چيز كوچك.
و آن‌گاه‌ دانست‌ كه‌ جهان‌ معبدي‌ مقدس‌ است‌ و هر چه‌ در آن‌ است‌ متبرك‌ و مبارك.
پس‌ انسان‌ مؤ‌منانه‌ رو به‌ خدا ايستاد و تقديس‌ كرد اسب‌ و زيتون‌ و ماه‌ را، آفتاب‌ و انجير و آسمان‌ را...



[+] نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 توسط برگ |
 
تنها
 
بگذارید بین با هم بودنتان اندکی فاصله باقی بماند!

بگذارید نسیم های اسمانی در میان شما به رقص درایند

به هم عشق بورزید

اما از عشق بند نسازید!

بهتر ان هست که عشق دریایی باشد مواج

که ساحل وجود شما را به هم بپیوندد

جام یکدیگر را پر کنید

اما هرگز از یک جام ننوشید!

نان خود را با معشوق خود تقسیم کنید

اما هرگز از یک گرده ی نان نخورید!

با هم اواز بخوانید  برقصید و شادمانی کنید

اما تنهایی را از هم نستانید

همانگونه که تارهای چنگ تنها هستند

گرچه به یک اهنگ مترنم اند.

جبران خلیل جبران 



[+] نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 توسط برگ |
 
لبخند
   

ماهي‌ كوچك‌ دچار آبي‌ بيكران‌ بود.آرزويش‌ همه‌ اين‌ بود كه‌ روزي‌ به‌ دريا برسد.و هزار و يك‌ گره‌ آن‌ را باز كند و چه‌ سخت‌ است‌ وقتي‌ كه‌ ماهي‌ كوچك‌ عاشق‌ شود.عاشق‌ درياي‌ بزرگ.ماهي‌ هميشه‌ و همه‌ جا دنبال‌ دريا مي‌گشت، اما پيدايش‌ نمي‌كرد.هر روز و هر شب‌ مي‌رفت، اما به‌ دريا نمي‌رسيد. كجا بود اين‌ درياي‌ مرموز گمشده‌ پنهان‌ كه‌ هر چه‌ پيش‌تر مي‌گشت، گم‌تر مي‌شد و هر چه‌ كه‌ مي‌رفت، دورتر.

ماهي‌ مدام‌ مي‌گريست، از دوري‌ و از دلتنگي. و در اشك‌ و دلتنگي‌اش‌ غوطه‌ مي‌خورد. هميشه‌ با خود مي‌گفت: اينجا سرزمين‌ اشك‌هاست. اشك‌ عاشقاني‌ كه‌ پيش‌ از من‌ گريسته‌اند، چون‌ هيچ‌ وقت‌ دريا را نديدند؛ و فكر مي‌كرد شايد جايي‌ دور از اين‌ قطره‌هاي‌ شور حزن‌انگيز دريا منتظر است.
ماهي‌ يك‌ عمر گريست‌ و در اشك‌هاي‌ خود غرق‌ شد و مُرد، اما هيچ‌ وقت‌ نفهميد كه‌ دريا همان‌ بود كه‌ عمري‌ در آن‌ غوطه‌ مي‌خورد.
قصه‌ كه‌ به‌ اينجا رسيد، آدم‌ گفت: ماهي‌ در آب‌ بود و نمي‌دانست، شايد آدمي‌ هم‌ با خداست‌ و نمي‌داند.و شايد آن‌ دوري‌ كه‌ عمري‌ از آن‌ دم‌ زديم، تنها يك‌ اشتباه‌ باشد.
آن‌ وقت‌ لبخند زد. خوشبختي‌ از راه‌ رسيد و بهشت‌ همان‌ دم‌ برپا شد.



[+] نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط برگ |
 
خورشيد از دستش‌ افتاد
   

انسان‌ به‌ دنيا آمد، اما هرگاه‌ حق‌ را پيشاروي‌ خود ديد، چنان‌ هراسيد كه‌ خورشيد از دستش‌ افتاد. حق‌ تلخ‌ بود، حق‌ دشوار بود و ناگوار. حق‌ سخت‌ و سنگين‌ بود. انسان‌ حق‌ را تاب‌ نياورد...

پيش‌ از آن‌ كه‌ انسان‌ پا بر زمين‌ بگذارد، خدا تكه‌اي‌ خورشيد و پاره‌اي‌ ابر به‌ او داد و فرمود: آي، اي‌ انسان‌ زندگي‌ كن‌ و بدان‌ كه‌ در آزمون‌ زندگي‌ اين‌ ابر و اين‌ خورشيد فراوان‌ به‌ كارت‌ مي‌آيد.
انسان‌ نفهميد كه‌ خدا چه‌ مي‌گويد، پس‌ از خدا خواست‌ تا گره‌ ندانستنش‌ را قدري‌ باز كند.
خداوند گفت: اين‌ ابر و اين‌ خورشيد ابزار كفر و ايمان‌ توست.
زمين‌ من‌ آكنده‌ از حق‌ و باطل‌ است، اما اگر حق‌ را ديدي، خورشيدت‌ را به‌ در بكش، تا آشكارش‌ كني؛ آن‌گاه‌ مؤ‌من‌ خواهي‌ بود. اما اگر حق‌ را بپوشاني، نامت‌ در زمره‌ كافران‌ خواهد آمد.
انسان‌ گفت: من‌ جز براي‌ روشنگري‌ به‌ زمين‌ نمي‌روم‌ و مي‌دانم‌ اين‌ ابر هيچ‌گاه‌ به‌ كارم‌ نخواهد آمد.
***
انسان‌ به‌ دنيا آمد، اما هرگاه‌ حق‌ را پيشاروي‌ خود ديد، چنان‌ هراسيد كه‌ خورشيد از دستش‌ افتاد. حق‌ تلخ‌ بود، حق‌ دشوار بود و ناگوار. حق‌ سخت‌ و سنگين‌ بود. انسان‌ حق‌ را تاب‌ نياورد.
پس‌ هر بار كه‌ با حقي‌ رويارو شد، آن‌ را پوشاند، تا زيستنش‌ را آسان‌ كند.
فرشته‌ها مي‌گريستند و مي‌گفتند: حق‌ را نپوشان، حق‌ را نپوشان. اين‌ كفر است.
اما انسان‌ هزاران‌ سال‌ بود كه‌ صداي‌ هيچ‌ فرشته‌اي‌ را نمي‌شنيد.
انسان‌ كفران‌ كرد و كفر ورزيد و جهان‌ را ابرهاي‌ كفر او پوشاند.
***
انسان‌ به‌ نزد خدا بازخواهد گشت. اما روز واپسين‌ او «يوم‌الحسره» نام‌ دارد.
و خدا خواهد گفت: قسم‌ به‌ زمان‌ كه‌ زيان‌ كردي، حق‌ نام‌ ديگر من‌ بود.



[+] نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 توسط برگ |
 
شمع
 

 چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای
صحبت آنها را شنید...

اولین شمع گفت:من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که

شعله آن کم و بعد خاموش شد...

شمع دوم گفت:من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین

من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم .حرف شمع ایمان که تمام شد،

نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد

وقتی نوبت به سومین شمع رسید،گفت:من عشق هستم توانایی آن را ندارم که

روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی

فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند.

پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت:شما که

می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟

چهارمین شمع گفت:نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم

می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم.

اون شمع گفت: من امید هستم



[+] نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 توسط برگ |
 
فقط برای یک دوست
  دوستم‌ سر سجاده‌ بود كه‌ شيطان‌ آمد و چادر نمازش‌ را از سرش‌ كشيد و فرار كرد. دوستم‌ رفت‌ كه‌ چادر نمازش‌ را پس‌ بگيرد اما ديگر برنگشت.
حالا هزار سال‌ است‌ كه‌ در به‌ در دنبال‌ دوستم‌ مي‌گردم. سراغش‌ را از همه‌ لحظه‌هاي‌ ناب‌ ميگيرم...

ثانيه‌هاي‌ مقدس‌ را زيرورو مي‌كنم، از در و ديوار ملكوت‌ بالا مي‌روم‌ و گاهي‌ حتي‌ به‌ پشت‌بام‌هاي‌ ازل‌ و ابد هم‌ سرك‌ مي‌كشم‌ اما پيدايش‌ نمي‌كنم، خبري‌ از او نيست.
اما اگر او بود، اين‌ جاده‌ اين‌ همه‌ طولاني‌ نبود و من‌ اين‌ همه‌ تنها نبودم.
اگر او بود اين‌ كوله‌پشتي‌ اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌شد و اين‌ قلب‌ اين‌ همه‌ خالي، اگر او بود...
بعضي‌ وقت‌ها نااميد مي‌شوم‌ و سرم‌ را توي‌ دست‌هايم‌ مي‌گيرم‌ و گريه‌ مي‌كنم.
همان‌ وقت‌هاست‌ كه‌ شيطان‌ جلويم‌ سبز مي‌شود و مي‌گويد: اين‌قدر دنبال‌ دوستت‌ نگرد، او خيلي‌ وقت‌ است‌ كه‌ به‌ تو و فرشته‌هايت‌ مي‌خندد.» شيطان‌ مسخره‌ام‌ مي‌كند و مي‌رود اما من‌ مطمئنم‌ كه‌ دروغ‌ مي‌گويد.
دوستم‌ لهجه‌ فرشته‌ها را خوب‌ مي‌فهميد و صدايشان‌ را از توي‌ انبوه‌ هياهوها و همهمه‌ها تشخيص‌ مي‌داد. دوستم‌ كوچه‌ پس‌ كوچه‌هاي‌ آسمان‌ را از خانه‌ خودش‌ بهتر بلد بود. حالا چطور ممكن‌ است‌ به‌ فرشته‌ها بخندد، نه، مطمئنم‌ كه‌ شيطان‌ دروغ‌ مي‌گويد.

شايد قيافه‌اش‌ عوض‌ شده‌ باشد. شايد اسمش‌ را عوض‌ كرده‌ باشد. اما مطمئنم‌ كه‌ چشمش‌ هنوز ستاره‌ است‌ و قلبش‌ هنوز آسمان. مطمئنم‌ كه‌ پيرهنش‌ هنوز بوي‌ بهشت‌ مي‌دهد.
پس‌ من‌ بازمي‌گردم‌ و مي‌گردم‌ حتي‌ اگر هزار سال‌ ديگر هم‌ طول‌ بكشد. اما اگر تو زودتر از من‌ او را ديدي‌ به‌ او بگو كه‌ چقدر دلتنگم، چقدر منتظرم. بگو كه‌ سجاده‌اش‌ هنوز گوشه‌ قلبم‌ براي‌ او پهن‌ است.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌



[+] نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط برگ |
 
پرنده و پسرک
   

پسرك‌ بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، سنگ‌ در تيركمان‌ كوچكش‌ گذاشت‌ و بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، گنجشك‌ كوچكي‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هايش‌ شكست‌ و تنش‌ خوني‌ شد. پرنده‌ مي‌دانست‌ كه‌ خواهد مرد اما...

اما پيش‌ از مردنش‌ مروت‌ كرد و رازي‌ را به‌ پسرك‌ گفت تا ديگر هرگز هيچ‌ چيزي‌ را نيازارد.

پسرك‌ پرنده‌ را در دست‌هايش‌ گرفته‌ بود تا شكار تازه‌ خود را تماشا كند. اما پرنده‌ شكار نبود. پرنده‌ پيام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرك‌ دوخت‌ و گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ كه‌ زنجير بلندي‌ است‌ زندگي، كه‌ يك‌ حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و يك‌ حلقه‌اش‌ پرنده. يك‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و يك‌ حلقه‌ سنگ‌ريزه. حلقه‌اي‌ ماه‌ و حلقه‌اي‌ خورشيد.

و هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌اي‌ ديگر است. و هر حلقه‌ پاره‌اي‌ از زنجير؛ و كيست‌ كه‌ در اين‌ حلقه‌ نباشد و چيست‌ كه‌ در اين‌ زنجير نگنجد؟!

و واي‌ اگر شاخه‌اي‌ را بشكني، خورشيد خواهد گريست. واي‌ اگر سنگ‌ريزه‌اي‌ را نديده‌ بگيري، ماه‌ تب‌ خواهد كرد. واي‌ اگر پرنده‌اي‌ را بيازاري، انساني‌ خواهد مرد.

زيرا هر حلقه‌ را كه‌ بشكني، زنجير را گسسته‌اي. و تو امروز زنجير خداوند را پاره‌ كردي.
پرنده‌ اين‌ را گفت‌ و جان‌ داد.

و پسرك‌ آن‌قدر گريست‌ تا عارف‌ شد.



[+] نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 توسط برگ |
 
حوضی کوچک، محله ای قدیمی
   

دلش‌ مسجدي‌ مي‌خواست. با گنبدي‌ فيروزه‌اي‌ و مناره‌اي‌ نه‌ خيلي‌ بلند... دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردي‌ مي‌خواست. و شبستاني‌ كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است.دلش‌ هواي‌ محله‌اي‌ قديمي‌ را كرده‌ بود...

دلش‌ مسجدي‌ مي‌خواست. با گنبدي‌ فيروزه‌اي‌ و مناره‌اي‌ نه‌ خيلي‌ بلند و پيرمردي‌ كه‌ هر صبح‌ و هر ظهر و هر شب‌ بر بالاي‌ آن‌ الله‌اكبر بگويد.
دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردي‌ مي‌خواست. و شبستاني‌ كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است.
دلش‌ هواي‌ محله‌اي‌ قديمي‌ را كرده‌ بود. با پيرزن‌هايي‌ ساده‌ و مهربان‌ كه‌ منتظر غروب‌اند و بي‌تاب‌ حي‌ علي‌الصلاة.
اما محله‌شان‌ مسجد نداشت...
فرشته‌ها كه‌ خيال‌ نازك‌ و آرزوي‌ قشنگش‌ را مي‌ديدند، به‌ او گفتند: «حالا كه‌ مسجدي‌ نيست، خودت‌ مسجدي‌ بساز».
او خنديد و گفت: چه‌ محال‌ زيبايي، اما من‌ كه‌ چيزي‌ ندارم. نه‌ زميني‌ دارم‌ و نه‌ تواني‌ و نه‌ ساختن‌ بلدم.
فرشته‌ها گفتند: اين‌ مسجد از جنسي‌ ديگر است. مصالحش‌ را تو فراهم‌ كن، ما مسجدت‌ را مي‌سازيم.
او اما تنها آهي‌ كشيد.
و نمي‌دانست‌ هر بار كه‌ آهي‌ مي‌كشد، هر بار كه‌ دعايي‌ مي‌كند، هر بار كه‌ خدا را زمزمه‌ مي‌كند، هر بار كه‌ قطره‌ اشكي‌ از گوشه‌ چشمش‌ مي‌چكد، آجري‌ بر آجري‌ گذاشته‌ مي‌شود. آجرِ‌ همان‌ مسجدي‌ كه‌ او آرزويش‌ را داشت.
و چنين‌ شد كه‌ آرام‌آرام‌ با كلمه، با ذكر، با عشق‌ و با دعا، با راز و نياز، با تكه‌هاي‌ دل‌ و پاره‌هاي‌ روح، مسجدي‌ بنا شد. از نور و از شعور. مسجدي‌ كه‌ مناره‌اش‌ دعايي‌ بود و هر كاشي‌ آبي‌اش، قطره‌ اشكي.
او مسجدي‌ ساخت‌ سيال‌ و باشكوه‌ و ناپيدا، چونان‌ عشق. و هر جا كه‌ مي‌رفت، مسجدش‌ با او بود. پس‌ خانه‌ مسجدي‌ شد و كوچه‌ مسجدي‌ شد و شهر مسجدي.
آدم‌ها همه‌ معمارند. معمار مسجد خويش، نقشه‌ اين‌ بنا را خدا كشيده‌ است. مسجدت‌ را بنا كن، پيش‌ از آن‌ كه‌ آخرين‌ اذان‌ را بگويند.



[+] نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387 توسط برگ |
 
تشنه‌ام،خورشيد مي‌خواهم‌
 
نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌ نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است.

هر جا كه‌ نور هست، تو هستي، خودت‌ گفته‌اي‌ كه‌ نام‌ تو نور است.
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشاني. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزي‌ و روز.
گفتي‌ كه‌ مهماني‌ است‌ و گفتي‌ هر كه‌ هنوز دلي‌ در سينه‌ دارد دعوت‌ است.گفتي‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظري‌ تا كسي‌ بيايد و از ظرف‌ داغ‌ خورشيد لقمه‌اي‌ برگيرد.
و گفتي‌ هر كس‌ بيايد و جرعه‌اي‌ نور بنوشد، عاشق‌ مي‌شود.
گفتي‌ همين‌ است، آن‌ اكسير، آن‌ معجون‌ آتشين‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ مي‌برد. و گفتي‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرين‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهي‌ نيست، اما دم‌ غنيمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌ و گفتي‌ اگر دير برسيم‌ شايد سفره‌ات‌ را برچيده‌ باشي، آن‌ وقت‌ شايد تا ابد گرسنه‌ بمانيم...
آي‌ فرشته، آي‌ فرشته‌ كه‌ روزي‌ دوستم‌ بودي، بلند شو دستم‌ را بگير و راه‌ را نشانم‌ بده، كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهماني‌ است. مبادا كه‌ دير شود، بيا برويم، من‌ تشنه‌ام، خورشيد مي‌خواهم



[+] نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط برگ |
 
جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد
   يوسف‌ عزيز! براي‌ ما خوابي‌ ببين‌ كه‌ جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد. يوسف! ما خواب‌ ستاره‌ نمي‌بينيم. خواب‌هاي‌ ما پر از گاوهاي‌ لاغر است‌ و خوشه‌هاي‌ خشك. پر از مردماني‌ كه‌ نان‌ بر سر نهاده‌اند و مرغان‌ از آن‌ مي‌خورند...
يوسف! ما تعبير خواب‌هايمان‌ را نمي‌دانيم. ما چيزي‌ نمي‌كاريم. و فردا كه‌ برادرانمان‌ برگردند ماييم‌ و شرمساري‌ و دست‌هاي‌ خالي. ماييم‌ قحط‌ سال‌ وفاداري.
يوسف! تو نيستي‌ تا راه‌ را نشانمان‌ بدهي. ما مي‌رويم‌ و در پس‌ هر گامي‌ چاهي‌ است. دنيا پر از دروغ‌ و پيرهن‌ پاره‌ خون‌آلود است.
يوسف! قرن‌ هاست‌ كه‌ به‌ چاه‌ افتادهايم‌ و سالياني‌ست‌ كه‌ كاروانيان‌ به‌ بهايي‌ اندك‌ ما را خريده‌اند..
يوسف! به‌ ما بگو كه‌ چگونه‌ عزيز شويم.
يوسف! ديري‌ست‌ كه‌ زليخا فريبمان‌ مي‌دهد. ديري‌ست‌ كه‌ پيرهنمان‌ را مي‌درد و ما هرگز نگفته‌ايم. زندان‌ دوست‌ داشتني‌تر است‌ از آنچه‌ مرا بدان‌ مي‌خوانند.
يوسف! يعقوب‌ منتظر است. پيرهن‌ ما. اما بوي‌ عشق‌ نمي‌دهد.
يوسف! براي‌ ما خوابي‌ ببين. جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد. روياي‌ گاوهاي‌ فربه‌ و خوشه‌هاي‌ سبز.
رويايِ‌ ستاره‌اي‌ كه‌ سجده‌ مي‌كند.

[+] نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط برگ |
 
هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌
  پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني. مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد. پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛

و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت. ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.



[+] نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 توسط برگ |
 
پیش از آنکه قلبت را بدزدند
  قلبت کتیبه ای باستانی است، از هزاره ای دور. سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی.

قرن ها پشت قرن می گذرد و غبارها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد، کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است. کسی که می تواند از شکل های درهم و برهم ، واژه ه کشف کند و از واژه های بی معنا ، منشور و فرمان و قانون به در بکشد.
گشودن رمزها ، رنج است و کسی برای رمزگشایی این کتیبه مهجور رنج نخواهد برد.
کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ، ثانیه هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.
اما چرا همیشه کسانی هستند، دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی. کتیبه قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند. کتیبه قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است.
او سهامدار موزه آتش است. و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد.
***
پیش از آنکه قلبت را بدزدند، پیش از آنکه دلت را به سرقت برند، کاری بکن. آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و هر روز، که باید هر روز و هر شب، برویی و بزدایی و بکاوی.شاید روزی معنای این حروف را بفهمی، حروفی را که به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و در کاو و در کشف این لوح می برد.
*
زیرا که این لوح ، همان لوح محفوظ است ، همان کتیبه مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است.
عرفان نظر آهاری



[+] نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 توسط برگ |
 
خدا سلام رساند و گفت
  مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

870516-2.jpg

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!



[+] نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط برگ |
 
جای پا
  خواب دیده بود ، در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا. روبه رو در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد. متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرورفته است . یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا.
وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد، متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود. همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین وناراحت کننده ترین لحظات زندگی اوبوده است.
این واقعاً او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد : خدایا تو گفته بودی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم ، همیشه همراه من خواهی بود . ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگیم فقط یک جای پاست ، نمی فهمم چرا در موقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشته ام مرا تنها گذاشته ای ؟!!!
خدا پاسخ داد :فرزند عزیز و گرانقدر من ، تو رادوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم . زمانهایی که تودر آزمایش و رنج بودی ، وقتی تو فقط یک جای پا می بینی ، من تو را به دوش گرفته بودم

[+] نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط برگ |
 
نفــــــــــــــــــرت
 

 

 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام

 

یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با

 

خود به کودکستان بیاورند.


فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد.

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید.
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟



[+] نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط برگ |
 
دعاهایت را بنویس
  نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند.

آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رويلهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.(عرفان نظر آهاری)



[+] نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 توسط برگ |
 
مطالب گذشته
  خبرهايي‌ براي‌ تمام‌ عمر
میراث
می دود به های و می دود به هو
ماهی پری
زمين ايمان آورد و جهان سبز شد
تولد یک سالگی
مسافری شمع آجین
عشق، سرخ و آتش، سرخ و عصیان، سرخ
در عشق دو رکعت است
؟
شب یلدا تولد مهر است
بهار ! پرده از عاشقی بردار
عید غدیر مبارک
امروز چند بار اشتباه کردم؟
سوگند
تنها
لبخند
خورشيد از دستش‌ افتاد
شمع
فقط برای یک دوست
 
منوی اصلی
صفحه نخست
ایمیل به مدیر
وضعیت در یاهو


نویسنده

آرشیو موضوعی

آرشیو وبلاگ
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386

حدیث روز




Copy Right © http://rayehekaj.blogfa.com .:. Template Design By : GHALEBKADEH